خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی آگهی رایگان بلیط هواپیما قیمت گوشی تعمیرات موبایل مشاوره تحصیلی مجله اینترنتی مگیتو مدرک معادل
بستن تبلیغات [X]
مرموز
مرموز

سلام

گفتم سنت شکنی کنم و امروز که حال و احوالم حسابی کوک بود رو بنویسم

خوب احوال خوش ما از دیشب شروع شد با تماس یکی از فامیلهای نسبتا دور و رابطا نزدیک .. کلی با هم صحبت کردیم و خندیدیم ... بهم گفت روحیه ام و طرز صحبت کردنم خیلی خوب شده ببینید قبلا چه بودم من!!

امروز صبح هم با پدر و مادر عزیزم رفتیم مانتو خریدیم و شلوار و از این کفش گل گلیا که ملت میپوشن. انقده بدم میاد تو مانتو فروشی یا هر لباس فروشی دیگه ای این فروشنده ها میفتن دنبالت!! امروزم وقتی رفتیم توی مانتو فروشی ، فروشنده برگشت به من گفت آبجی جانم! یهو رگ غیرت پدر عزیزم بیرون زد به من اشاره کرد مانتو رو بزار سر جاش .. بعدشم شروع کرد بحث کردن با آقاهه اصلا فکر نمیکردم بابا انقدر حساس باشه

بعدشم رفتیم فرحزاد، زنگ زدیم بقیه خانواده هم به ما ملحق بشن اما طبق معمول داداش کوچیکه نیومد اما داداش بزرگه اومد .. خوش گذشت جاتون خالی

نکته جالبش قلیون کشیدن من بود ، خوب بابا اصلا دوست نداره من قلیون بکشم اما داداش بزرگه گفت باید بکشی وگرنه دیگه باهات نمیام بیرون ، بابا هم هیچی نگفت .. اولش کلی سرفه و این حرفا ولی بعدش دیگه هم خجالتم ریخت هم حرفه ای شدم ( کلا آب نمیبینم و گرنه شناگر ماهریم بــــــــــــــــــــــــــــــــله )

خلاف انتظارم نه سردرد گرفتم نه فشارم افتاد اما در کل کشیدن قلیون رو توصیه نمیکنم!


+ مقاله رو اصلاح کردم فرستادم براش، من مهربون تر از این حرفام که کار بد رو با کار بد جبران کنم [آیکون خود تحویل گیری]




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 212 ،

سلام

1.همه چیز آروومه، جز یه لقمه خواب ما که شده یه دیــــــــــــــــــــس.

2.دلم میخواد یه کتاب خوب بخونم، تا یک زمانی خیلی کتاب میخوندم، نمیدونم چی شد که خوندن کتاب من قطع شد، کم نشدا کلا قطع شد.. شاید به خاطر درس و کنکور و... الان نمیدونم چه کتابی باید بخونم؟!!! انقدر تو زندگی یهو پیچیدم و تغییر مسیر دادم که علائقم یادم رفته. چند وقتیه تصمیم گرفتم کتاب " گفتارهایی در اخلاق اسلامی" شهید مطهری رو بخونم اما چون کتابشو ندارم و توی موبایلم برنامشو دارم خیلی سختم میاد خوندنش. خوندن با کتاب واقعی لذتی داره که اصلا قابل قیاس با کتاب مجازی نیست. دومین دلم میخواد این هفتم اینه که خیلی خیـــــــــــــــــــــــــلی دوست دارم میرفتم کلاس خط، هر جوری فکر میکنم نمیشه تا میام خونه ساعت 6 بعداز ظهره ، باید بگردم ببینم کلاسی هست بعد این ساعت که بعید میدونم

3.بودن توی این گروه تلگرام آزارم میده ، آخه یه چیزایی میزارن که واقعا تاسف برانگیزه.. هر عکسی رو میزارن، هر مطلبی رو .. اعتراضم کنی بدشون میاد از یه طرفم دیگه خیلی احساس تنهایی میکنم اگه بیام از گروه بیرون ... بعضی وقتا فکر میکنم کار خوب رو دوستم کرد که کلا دور این برنامه ها رو خط کشید.

4. از وقتی اینجا گفتم که کسی یادی از من نمیکنه، دوستای قدیمیم دونه دونه دارن سراغمو میگیرن.. حس خوبیه . امروز یکی از دوستامم زنگ زد بهم و کلی خندیدیم

5.سر کار دو تا موضوع هست که نمیدونم چطوری باید باهاش کنار بیام.. اول اینکه خیلی دورویی میبینم! دومم اینه که اخلاقمون زیاد باهم مچ نیست، من اهل گشت و گذار و ولخرجی و چشم و هم چشمی و صحبت کردن درباره آخرین آرایش و مد روز ، دوست مذکر و اینطور مسائل نیستم، نمیگم اینا بده ها!! من اهلش نیستم ... همیشه همیشه دلم میخواست توی محیط مذهبی کار کنم و همیشه هم همینو از خدا خواستم اما نشد. البته خواسته من شاید غیر منطقی بوده چون بلاخره هرجایی همه نوع اخلاقی هست و این خود فرد هستش که باید رو اصولی که بهش معتقده بایسته اما نمیشه منکر تاثیرگذاری محیط هم شد.. امیدوارم عوض نشم! توی محیط کاری خوب مذکر جماعت کم نیست، شوخی کردناشون با دخترا اصلا برام جالب نیست ... گاهی میترسم، چی دارم به دست میارم و چی رو دارم از دست میدم؟؟ این سوال این روزهای منه .. گاهی کاملا دلسردم میکنه.


*** الان هر کی اینجا رو بخونه شاید فکر کنه من چقدر مذهبی و سنتی ام! برای یادآوری عرض کنم که این خداست که از دل آدمها خبر داره و امان از افتادن پرده ها. یکی چند روز پیش بهم گفت راهبه!! واقعا اینطوری به نظر میرسه؟؟ من خودم اصلا همچین حسی ندارم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 227 ،

نمیدونم حالا که شب شده باید اسم امروز رو چی بزارم، بگم بد که آخه روزها فی نفسه خوب و بد نیستن.. فلسفیش نکنم، امروز از اوون روزا بود.

دیشب ساعت دو خوابیدم، پنج هم با سردرد بیدار شدم، مجبور شدم دو تا قرص بخورم چون قرص اولو معدم دووم نیاورد، حالت تهوع کل روز حتی الان هم باهامه..

بعدم رفتم سوار سرویس و رسیدم اداره! کلاس بدو استخدام داشتم بعدش که اومدم بیمه ام به مشکل خورده بود و هی طبقات بالا و پایین میرفتم زنگ میزدم به پدر تا اینکه قرار شد فردا با مراجعه بابا به دفتر نمایندگی مشکل حل بشه... حالا با دفترچه بیمه باطل شد و کلی وقت دکتر باید چی کار کنم؟ مدیر هم از سفر برگشت حدود شصت تا نامه اومد دستم برای بایگانی که فقط سه تاشو وقت کردم انجام بدم.

امروز باید میرفتم سونو.. ساعت شش تا هفت پای پیاده دنبال مطب میگشتم آخرم مجبور شدم ماشین بگیرم برگردم محله قدیمیمون.. مانتوم خیس خیس بود چسبیده بود به تنم.. بعدشم کلی با دکتر سونو بحث کردم! نتیجه سونو هم شد افتضاح! دوباره نقطه سر خط... برگشتم جایی که اول بودم.



حالم رو به راه نیست... اشکام بیخودی قل میخورن رو صورتم.. امروز دوباره بعد از دو ماه درمان تپش قلب داشتم. بداخلاقم و همش دلم میخواد دعوا کنم...


چرا یهو اینطوری شد؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 206 ،

بعد یک ساعت انتظار در مطب برای نشون دادن جواب آزمایش :


من : بفرمایید اینم جواب آزمایش دیروز...

دکتر: (در حال نگاه کردن به جواب آزمایش) خب ( کشیده)

من: باید چی کار کنم؟

دکتر: هیچی.. کاری نمیشه کرد..

من : :/

دکتر : برو سه ماه دیگه بیا!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 202 ،
2015-08-09
1_ انسان ازآن چیزی که بسیار دوست می دارد، خود را جدا می سازد. در اوج تمنا نمی خواهد. دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد. امیدوار است، اما امیدوار است امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد اما می خواهد که فراموش کند.
{هامون - داریوش مهرجویی}

2_خوش حالم که همه خوش حالن. خیلی وقته دلم یه آمپاسی می خواد! بی دغدغه؛ بی مخمصه؛ بی اِن قُلت! نمی خوام مغلطه کنم، اما به ضرسِ قاطع می تونم بگم که همیشه حواست به ما هست. ما رو به خودمون وا نذار! نذار قیقاژ بریم! ممنون خدا... ممنون.
«دودکش/محمدحسین لطیفی»

3_عُمرِه: تفـاوت من با دخترانی چون خودم در این بود:
که آنها سالها در پــی شوهر بودند و من در پی همسفـر! آنها همبالین میخواستند و من همــراه! من بـه دنبال مـرامـی بودم که مـریدش باشم! مـرامـی که نشانش حب علــی ست.
«مختارنامه/داود میرباقری»

4_دین وینچستر: هر تصمیمی می‌گیری، بگیر. ولی یا باتمام وجود پاش بمون، یا کاملاً بیخیال شو! دو دل بودن، آدمو نابود میکنه!
"فرا طبیعی/اریک کریپک"

5_ درست تو لحظه ای که حس می کنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده. مهم فقط اینه که با همه توانت ادامه بدی... همه چی درست از همین جا شروع میشه.
«اینجا بدون من - بهرام توکلی»

6_تنها یه چیز از سرطان داشتن بدتره! اینکه بچه‌ای داشته باشی که سرطان داشته باشه!
[بخت پریشان|جاش بون]

7_عزیز: بهترین غذا، غذایی که تو جمع خورده بشه!
『ماهی عاشق می شوند * علی رفیعی』

8_پسرعمه: می‌خوام کنکور بدم برم دانشگاه!
مجری: بچه من بهت می‌گم برو دو تا دونه نون بگیر اول ۴۵بار می‌گی "ها؟" بعد از نیم ساعت میری نونوا رو واسه من میاری... چجوری می‌خوای کنکور بدی؟
فامیل: بله، کار هر خر نیست خرمن کوفتن!
جیگر: جیگرم! جیگرم! جیگرم!
فامیل: راس می‌گه، مملکتی که دانشجوش تو باشی خراش هم جیگرن!
«کلاه قرمزی - ایرج طهماسب»

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 590 ،

1_ به این نتیجه رسیدم که اگه احوالمو برای اطرافیان توضیح بدم راحتتر میتونیم کنار هم زندگی کنیم. در همین راستا امروز به مادر گفتم که من عصبی ام اگه چیزی میگم این اصلا دست خودم نیست بعد قضیه لیوان رو بهشون گفتم که انقدر حرص و خشم داشتم امروز که میتونستم لیوانی که دستم بود رو فشار بدم و خیلی راحت خوردش کنم! و گفتم که هنوزم خودم نمیدونم علتش چیه..

مامانم گفت که خودش متوجه این تغییر رفتار شده و اینکه فکر میکنه به خاطر کم کردن داروهاست چون قبلش حالم خیلی خوب بوده. البته اینم اضافه کرد باید خودمو کنترل کنم چون هم دل دیگران رو میشکنم هم غیر قابل تحمل میشم.

من خودم هنوز مطمئن نیستم به خاطر دارو باشه آخه اصلا این داروها این عوارضو نداره! آدمای افسرده معمولا گریه میکنن و غمناکن اما من عصبانی ام بدون دلیل... مثل بشکه باروت متحرک.. خداوند خودش شفا عنایت کنه


2_ یه تصمیماتی دارم.. یه کتابخونه هست نزدیک خونمون، میخوام اگه بشه برم عضو بشم. کلاس خطم یکی نزدیک شرکت پیدا کردم اما ساعتش فکر کنم نخوره بعدشم رفت و آمدم سخت میشه، یعنی باید کاملا علاقه مند باشم که این شرایط رو بپذیرم و ادامه بدم، متاسفانه هنوز نمیدونم اینم یه علاقه زودگذره یا نه! میترسم پشیمون شم.


3_ جدیدا یه مواردی رو تو شرکت میبینم که فکم میچسبه به زمین!


4_ یه نفر که تو پیوندهام هست و اصلا دلم نمیخواست اینجا رو بخونه خوند! تقصیر خودم بود.. سوتی دادم!


5_ پریشب یه حاج آقای معروف اومده بود مسجدمون، منم با مامان رفتم واقعیتش خیلی سنگین و این شاخه اون شاخه صحبت کرد.. اولش که رفتیم خیلی بغض داشتم گفتم خداروشکر اومدیم اینجا شب شهادتم هست خالی میکنم خودمو اما آخرش به روضه که رسید دریغ از یه قطره اشک! نمیدونم چطور بعضیا تا شروع نشده شروع میکنن به جیغ و داد و گریه کردن!


6_ دلم برای بابابزرگ تنگ شده.. اگه دلتون خواست یه فاتحه بخونید براش... ممنونم




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 199 ،

1.سلام، روز دختر مبارک... تولد حضرت معصومه مبارک.. ان شاءالله در ابن ایام یعنی دهه کرامت زیارت خودشون و برادرشون نصیب علاقه مندان بشه. کاش الان قم بودم.


2. از امشب تا روز عرفه، بهار چله گرفتنه.. مصادف با چهل روزی که حضرت موسی چهل روز در کوه طور خدا رو عبادت کردند. پس التماس دعا فراوان


3. تا حالا دلتون به حال خودتون سوخته؟ چقدر حس بدیه... منو همیشه یاد خنده تلخ میندازه


4. از الان استرس چهار شهریور رو گرفتم، هر روز باخودم مرور میکنم چی باید بگم و شبا خوابشو میبینم :-)


5. رفتم پنج شنبه خونه مادربزرگ مادری... عاشقشم.. خیلی ماهه


6. پنج شنبه کلاس مدیریت تعالی داشتم، خیلی استاد خوبی داشت... دو تا توصیه داشت اول به جایگاه افراد توجه کنیم دوم متفاوت فکر کنیم. از اون روز دارم به این فکر میکنم که چطور میشه متفاوت نگاه کرد فکر کرد و تصمیم گرفت؟


7. دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد/ ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 189 ،
2015-08-17

این هفته خیلی کارای واحد زیاد بود همچنین تنشها.. دیروزم برای اولین بار عصبانیت آقای رئیس رو دیدم و همچنین فریاد کشیدنشو سرمون.

الان نیم ساعتی میشه برگشتم، خیلی خستم اما باید برم یه دوش بگیرم حتما. دیشب تا ساعت نه دکتر بودم وقتی برگشتم جنازه بودم. ساعت شش وقت دکتر داشتم اما شانس من سرویس گیر کرد تو ترافیک همین باعث شد جزو آخرین کسایی باشم که ویزیت میشم.

یکی از داروهام مونده بود امروز برگشتم خونه نسخه رو برداشتم رفتم تا پیداش کردم باید یه برنامه بذارم که چه قرصی رو چه ساعتی از روز بخورم تا معدم صدمه نبینه الان مثل مادربزرگم همه رو باهم میخورم..


الان کوفته وار نشسته بودم جلوی تلویزیون تا نفسی تازه کنم و بیام به کارام برسم.. تی وی رو روشن کردم، نمیدونم باید بگم حسن تصادف یا سو تصادف.. داشت اخبار نشونش میداد... یه خورده نگاهش کردم، هیچ تغییری نکرده بود، اعتراف میکنم اصلا مثل اون موقع ها ذهنم به سمتش منحرف نشد، حتی احساسم و اون محبت بی خودی که توی دلم داشتمش امروز احساسش نکردم... انگار به یه غریبه نگاه میکردم... اینم وضع دل ماست از این همه آدم رفت بند کرد به کی... پارسال این موقع ها این موضوع آزار دهنده زندگی من بود و الان نیست.. خدایا شکرت ، من خواستم تو هم کمکم کردی مثل همیشه




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 207 ،

آ. گزارش امروز در آخرین لحظه تموم کردم. وارد کردن اطلاعات تقریبا 280 شهر در اکسل. اگه دیروز کوفته بودم امروز له ام! تازه باید کارهای روال هر روز خودمو هم انجام میدادم.


ب. دیروز هی گیر داده بگو مجسه.. بگو مجسمه... میگم مجسمه، یه ژستی گرفته و جواب بهم داد : سیبیل بابات تو دستمه!!


پ. امروز کلاس بدو استخدام داشتم بعدش رفتم پیش اون دوستم که باعث استخدام من تو شرکت شد.. اون دستیار اجرایی معاون مدیرعامله. دو سه دقیقه وقت کرد باهام صحبت کنه... اینجا ضرب المثلی بود که گفته بودم قبلا، من میشم قسمت زین به پشتش! حسودی نمیکنما، من اصلا تو توانایی خودم نمیبینم که بتونم از پس کارایی که اون انجام میده بربیام، نسبت به گذشته و دوران دانشگاه حساب کنی اینجوری میشه.


ت. یه چیزی کشف کردم! کلا مردایی که قیافشون شبیه اون دکتر تیروییدست باعث استرس و ترس من میشن! امروز یکی رو دیدم تو خیابون همین تصادفی، تا نگاهش کردم تپش قلب گرفتم.. یه خورده فکر کردم ببینم چرا؟! بعد فهمیدم شبیه اونه.. تو ضمیر ناخودآگاهم حتما خاطره ای از ابن قیافه جود داره که یادم نمیاد اینو مطمئن شدم.. از شدت تپش قلبم میشه اینو فهمید که اگه یادم نیاد بنفعمه..


ث. امروز همون دوستم که شهریور عروسیشه زنگ زد، نتونستم جواب بدم یعنی وقت نکردم اومدم خونه هم دیدم حوصلشو ندارم! به همین راحتی..


Jjjjjjjjjjj


قانون تصویب شده که دخترای مجرد بالای سی سال میتونن فرزند خوانده قبول کنن با شش ماه مرخصی! به نظرم میشه روش فکر کرد







برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 390 ،
2015-08-20

یه مزاحم پیدا کردم تو تلگرام... تلگرام یه خاصیتی داره که افرادی که شماره تو رو دارن و خودت نداری وقتی عضو تلگرام میشن بهت خبر میده...

این آقای مزاحم با اسمی مذهبی!! ( باید پرسید ازش از اسمی که داری خجالت نمیکشی؟) روز اول که عضو شد برای من پیام اومد درحالیکه من اصلا نمیدونم کیه و شماره من بدبختو از کجا آورده.. بعدم شروع کرد به پیامهای طنز فرستادن من همون موقع بلاکش کردم.

کل عکسای پروفایلمو هم مجبور شدم حذف کنم فکر اینکه عکسای شخصی من با حجاب کامل اونم؛ تو گوشیه یکی دیگه باشه اعصابمو به هم میریخت .

بعد که دید بلاک شده اومد تو واتس اپ اونجا پیام میداد منم واتس اپو کلا آنیستال کردم! الانم شروع کرده به زنگ زدن.. دوبار زنگ زد و حرف نزد منم چک کردم دیدم همونه به لیست بلاکهای گوشیم اضافش کردم

امروز که داشتم گوشیمو چک میکردم دیدم بازم تماس گرفته!!


اصلا حوصله درگیری ذهنی رو ندارم.. نمیدونم بعضیا بیکارن بیمارن چه مشکلی دارن که برای حریم خصوصی دیگران احترام قائل نیستن. اگه به خاطر سیستم اطلاع رسانی به جناب آقای رییس برای مرحصی گرفتن و غیره نبود تلگرامم رو آنیستال میکردمو خلاص.


=============%=%%========%=%=%=%

گاهی وقتا فکر میکنم نمازی ( بقیش سیو نشد.. اینترنت قطع شد پرید! شاید نباید میگفتم!)




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 205 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 5934
  • بازدید امروز :4
  • بازدید دیروز : 3
  • بازدید این هفته : 4
  • بازدید این ماه : 156
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه